جمعه، 22 دی 1396:
صبح طبق روال روزهای گذشته مامان اومد بیدارم کرد و باید می‌رفتم مدرسه چون آزمون جمع‌بندی داشتم. کارامو کردم و لباسایی که آماده کرده بودم رو گذاشتم تو نایلون و بابا رسوندم مدرسه. کله صبحی تا رفتم تو پیلوت و نزدیک مریم شدم شروع کرد دست زدن و تبریک و اینا.
فک کنم دومین نفر نیکا بود. شایدم حسنا. و من به این فکر کردم که چقدر خوبه با یه سری آدما تو اردو بودم و باهاشون بیشتر آشنا شدم.
ستاره و نازنین بهم کادو دادن.جذاب بود به میزان زیاد.‌ 


[ قانونی شدن ]