☂☀ فقط برای خندیدن شما ☀☂

بالاخره یه روزی می‌نگره  
زندگی یعنی همین. یعنی یاد بگیری چطور تیکه‌های دلت رو بدی و برن. چجوری با جای خالیشون زندگی کنی. چطوری روبرو بشی با لحظه‌ای که می‌بینی رفتن. اصن یعنی چجوری خنديدن بعد گریه‌ها. بعد هی می‌پرسی آخه چجوری؟ مگه دل آدم چند تیکه می‌تونه بشه جلو چشمش، مگه آدم از فولاده؟ ولی همون موقعم تهش می‌دونی که می‌تونه بشه. می‌تونه بشه که می‌شه دیگه. تو مدام نگو بس که ننگرید. بس که ننگریدند.

بالاخره یه روزی می‌نگره 
Class  
من سر کلاس بودم خودکار به دست
همان خودکار های رنگی رنگی 
استاد جزوء میگفت من مینوشتم 
ولی فرصت که پیدا میشد اون 
دریچه چند سانتی در کلاس را نگاه میکردم
همیشه جایی مینشستم که به آن دید داشته باشم
یا بهتر بگویم جایی مینشستم 
که وقتی چشمانت پشت آن قاب میگرفت مرا ببیند
وقت هایی که ساعت کلاسی تمام شده بود
ولی استاد مزخرف مان نگهمان داشته بود
میان آن هم همه صداهای درون سالن
میان صحبت های استاد 
من صدای حرف زدن و خنديدن تو را تشخیص میدادم
من براي دی

Class 
اعجاز نگاهت ...  
چه نیازیست به اعجاز، نگاهت کافی ست ...
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
کیفیت اصلی و ادامه شعر در ادامه مطلب
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشدزنده در گور غزلهای فراوان باشدنظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریختنکند زلف تو یک وقت پریشان باشدسایه ی ابر پی توست دلش را مشکنمگذار این همه خورشید هراسان باشدمگر اعجاز جز این است که باران بهشتزادگاهش برهوت عربستان باشدچه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ستتا مسلمان شود انسان اگر انسان باشدفکر کن فلسفه ی

اعجاز نگاهت ... 
قطعا دلم برای این دورهمی تنگ خواهد شد...  
کلاس ما از آن کلاس هاییست که بلوک شرق و غرب دارد؛ یعنی یک دسته درسخوان، سمت غرب نشسته اند و دستۀ دیگرِ کمی درسخوان، سمت شرق. از قضا تا همین هفتۀ پیش هم بینشان جنگ برپا بود و این وَری ها آن وَری ها را چپ چپ نگاه می کردند و آن وَری ها این وَری ها را. حالا چرا اینقدر وَری در وَری شد این پست؟ خودم هم نمی دانم! بگذریم...
داشتم می گفتم. شرقی غربی های کلاسمان یکهویی طی یک عملیات یواش جوشِ یک هفته ای، بینشان رفاقت گرمابه گلستانی برپا شد و بحمدالله بعد از دو

قطعا دلم برای این دورهمی تنگ خواهد شد...